بســم الله ...
او غیور است . به شدت غیور . به ذات غیور . همه چیز دارد . در دم و دستگاه اش همه چیز
پیدا می شود ؛ اما بعضی چیزها هم هست که او ندارد . در تمام دستگاه اش ذره ای از آنها پیدا
نمی شود ، مثل فقر ، مثل مرض ، مثل عجز ، مثل نیستی . برای همین مثل مغازه داری که همه
ی جنس ها را دارد به جز بعضی چیزها ، بعد تا آن چیزها را در دست کسی ببیند ، فوری آن را
می خرد ! او هم تا اینها را پیش کسی می بیند ، فوری آن را می خرد ، اصلا نمی گذارد
مشتری معطل شود . به قیمت گزاف هم می خرد . تو فقر و عجزت را بردار و برو پیش او تا
ببینی با تو چه معامله ای می کند ، اما یک مشکل بزرگ داریم ، اینکه وقتی ما فقرمان را ،
عجزمان را می بریم ، او آن را می خرد ؛ وقتی می گویی بیچاره هستم ، یعنی درست است که
بیچاره هستم ، ولی هستم ! وقتی که نیست شدی آن وقت خودت را می خرد ...
************
حکایت :
روزی ابراهیم ادهم بر سر چاهی دلو انداخت ، پر از سیم و زر بالا آمد . آن را سرنگون کرد .
دوباره بالا کشید ، پر از مروارید آمد . آن را نیز سرنگون کرد . وقتش خوش شد ( حالت
شوخی پیدا کرد ) . گفت : " خدایا ! خزانه بر من عرضه می کنی ؟! می دانم که تو قادری و می
دانی که بدین فریفته نشوم ! آبم ده تا طهارت کنم ! "
یا حــــق ...