تبليغاتX
شیــــــدا - ادعـــا !
حقیـــقت...

بسم الله


هر ادعای حقیقی عملی به دنبال دارد . بیخود نمی توان ادعا کرد . ادعا نشانه می خواهد علامت

 می خواهد . اگر ادعای ایمان داریم ببینیم علامت ایمان در ما هست یا نه . اصل و ریشه ایمان

در دل است و شاخ و برگ و ظاهر آن در اعضای دیگر . به خود نگاه کنیم . اگر حاضر نیستیم

دستورات خدا را در زندگی اطاعت کنیم ، یا نه بعضی را عمل کنیم بعضی دیگر را هر جور که

دلمان ( نفسمان ) خواست ، آیا باز هم می توانیم ادعای دوست داشتنش را بکنیم ؟ او می گوید

ادب داشته باش ، موقع عصبانیت خودت را نگه دار ما افسار گسیخته می تازیم نه اختیار دستمان

 را داریم نه زبانمان را . می گوید اینطور بخور اینقدر بخواب ، ما هرطور و هر چقدر دلمان

 بخواهد . می گوید اینطور لباس بپوش ، ما هرطور مد شود . می گوید اینطور حجاب داشته

باش ما هزار رقم حجاب از خودمان می سازیم .

کسی که عاشق می شود دیگر سلیقه اش می شود سلیقه او . موقع انتخاب می گوید هر چه تو

بگویی . اگر او سفید دوست داشته باشد محال است این بگوید سیاه . نمی توانیم ادعای ایمان کنیم

بعد هیچ نشانه ای از معشوق نداشته باشیم .

آیت الله مجتهدی سالها برای شاگردانش درس میگفت . دلش از عشق امام حسین آب شده بود .

تکیه کلامش این بود : * عاشق رنگ معشوق می شود .* آخر عمر که نفسش به شماره می افتد

وقتی دکتر برایش می آورند و دکتر می بیند که ایشان نمی توانند نفس بکشند برای گذاشتن لوله

ای برای تنفس بهتر در حنجره ی شان ، مجبور می شوند با تیغ جراحی شکاف کوچکی در

گلوی ایشان ایجاد کنند . شکافی که معمولا خونریزی زیادی نمی دهد . اما به محض اینکه تیغ

بر گلوی ایشان قرار می گیرد خون فوران می کند و تمام سر و صورت و محاسن شان را سرخ

می کند و ایشان همان موقع که آخرین نفسها را می کشند می فرمایند  :

* نگفتم عاشق رنگ معشوق می شود ؟ *

 

حکایت :

حسن مؤدب خادم شیخ ابو سعید گفت :

روزی قرض ما به جهت غذای درویشان زیاد شده بود و من نگران بودم . شیخ اشاره به در

خانقاه گفت کرد ، پیرزنی از در خانقاه درون آمد و کیسه ای زر به شیخ داد و گفت : اینها را

بگیرید و دعایی در کار ما کنید . شیخ پول ها را به من داد و گفت : به گورستان برو . پیری

آنجا خفته است . بیدارش کن و پول را به او بده و سلام برسان و بگو پیش ما آی تا دیگر بدهیم .

من هنوز نگران قرض ها بودم ولی به فرمان شیخ به گورستان رفتم . دیدم پیرمردی طنبوری

زیر سر گذاشته و خفته است . او را بیدار کردم و زرها را به او دادم و پیغام شیخ را گفتم .

فریادی زد و گفت : مرا پیش شیخ ببر . پرسیدم حال تو چیست ؟ گفت: من مردی مطربم . در

جوانی در هر مجلس عیش و نوشی بودم ، اما حالا که پیر شده ام دیگر کسی مرا نمی خواند و

فقیر شده ام . زن و فرزندم هم مرا از خانه بیرون کرده اند . بیچاره به قبرستان آمدم و گفتم :

خدایا پیشه ای دیگر نمی شناسم . پیر و فرتوت شده ام ، امشب من هستم و تو و تو هستی و من .

امشب برای تو مطربی کنم تا نانم دهی پس تا سحر گریستم و برای خدا طنبور زدم تا خسته شدم

و خوابم برد . با هم نزد شیخ ابو سعید رفتیم . آن پیر بر دست و پای شیخ افتاد و توبه کرد . شیخ

گفت : ای جوانمرد از بهر کمی و نیستی و بی کسی در گوستان نفسی زدی تا خدا ضایعت

نگذاشت . برو هم چنان با او باش و از این زر بخور . پس رو به من کرد و گفت : ای حسن !

هیچ کس در کار خدا زیان نکرده است . آن ِ او پدید آمد . آن ِ تو هم پدید آید . روز دیگر کسی

بیامد و دویست دینار زر آورد . شیخ به من داد و گفت : قرض ها را ادا کن !

حق نگهدارتون .

+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 15:49  توسط دلفین  |