تبليغاتX
شیــــــدا
حقیـــقت...

بســم الله ...

او غیور است . به شدت غیور . به ذات غیور . همه چیز دارد . در دم و دستگاه اش همه چیز

پیدا می شود ؛ اما بعضی چیزها هم هست که او ندارد . در تمام دستگاه اش ذره ای از آنها پیدا

نمی شود ، مثل فقر ، مثل مرض ، مثل عجز ، مثل نیستی . برای همین مثل مغازه داری که همه

ی جنس ها را دارد به جز بعضی چیزها ، بعد تا آن چیزها را در دست کسی ببیند ، فوری آن را

 می خرد ! او هم تا اینها را پیش کسی می بیند ، فوری آن را می خرد ، اصلا نمی گذارد

مشتری معطل شود . به قیمت گزاف هم می خرد . تو فقر و عجزت را بردار و برو پیش او تا

ببینی با تو چه معامله ای می کند ، اما یک مشکل بزرگ داریم ، اینکه وقتی ما فقرمان را ،

عجزمان را می بریم ، او آن را می خرد ؛ وقتی می گویی بیچاره هستم ، یعنی درست است که

بیچاره هستم ، ولی هستم ! وقتی که نیست شدی آن وقت خودت را می خرد ...

 

************

حکایت :


روزی ابراهیم ادهم بر سر چاهی دلو انداخت ، پر از سیم و زر بالا آمد . آن را سرنگون کرد .

 دوباره بالا کشید ، پر از مروارید آمد . آن را نیز سرنگون کرد . وقتش خوش شد ( حالت

شوخی پیدا کرد ) . گفت : " خدایا ! خزانه بر من عرضه می کنی ؟! می دانم که تو قادری و می

 دانی که بدین فریفته نشوم ! آبم ده تا طهارت کنم ! "

یا حــــق ... 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آبان1387ساعت 20:1  توسط دلفین  |