بسم الله
هر ادعای حقیقی عملی به دنبال دارد . بیخود نمی توان ادعا کرد . ادعا نشانه می خواهد علامت
می خواهد . اگر ادعای ایمان داریم ببینیم علامت ایمان در ما هست یا نه . اصل و ریشه ایمان
در دل است و شاخ و برگ و ظاهر آن در اعضای دیگر . به خود نگاه کنیم . اگر حاضر نیستیم
دستورات خدا را در زندگی اطاعت کنیم ، یا نه بعضی را عمل کنیم بعضی دیگر را هر جور که
دلمان ( نفسمان ) خواست ، آیا باز هم می توانیم ادعای دوست داشتنش را بکنیم ؟ او می گوید
ادب داشته باش ، موقع عصبانیت خودت را نگه دار ما افسار گسیخته می تازیم نه اختیار دستمان
را داریم نه زبانمان را . می گوید اینطور بخور اینقدر بخواب ، ما هرطور و هر چقدر دلمان
بخواهد . می گوید اینطور لباس بپوش ، ما هرطور مد شود . می گوید اینطور حجاب داشته
باش ما هزار رقم حجاب از خودمان می سازیم .
کسی که عاشق می شود دیگر سلیقه اش می شود سلیقه او . موقع انتخاب می گوید هر چه تو
بگویی . اگر او سفید دوست داشته باشد محال است این بگوید سیاه . نمی توانیم ادعای ایمان کنیم
بعد هیچ نشانه ای از معشوق نداشته باشیم .
آیت الله مجتهدی سالها برای شاگردانش درس میگفت . دلش از عشق امام حسین آب شده بود .
تکیه کلامش این بود : * عاشق رنگ معشوق می شود .* آخر عمر که نفسش به شماره می افتد
وقتی دکتر برایش می آورند و دکتر می بیند که ایشان نمی توانند نفس بکشند برای گذاشتن لوله
ای برای تنفس بهتر در حنجره ی شان ، مجبور می شوند با تیغ جراحی شکاف کوچکی در
گلوی ایشان ایجاد کنند . شکافی که معمولا خونریزی زیادی نمی دهد . اما به محض اینکه تیغ
بر گلوی ایشان قرار می گیرد خون فوران می کند و تمام سر و صورت و محاسن شان را سرخ
می کند و ایشان همان موقع که آخرین نفسها را می کشند می فرمایند :
* نگفتم عاشق رنگ معشوق می شود ؟ *
حکایت :
حسن مؤدب خادم شیخ ابو سعید گفت :
روزی قرض ما به جهت غذای درویشان زیاد شده بود و من نگران بودم . شیخ اشاره به در
خانقاه گفت کرد ، پیرزنی از در خانقاه درون آمد و کیسه ای زر به شیخ داد و گفت : اینها را
بگیرید و دعایی در کار ما کنید . شیخ پول ها را به من داد و گفت : به گورستان برو . پیری
آنجا خفته است . بیدارش کن و پول را به او بده و سلام برسان و بگو پیش ما آی تا دیگر بدهیم .
من هنوز نگران قرض ها بودم ولی به فرمان شیخ به گورستان رفتم . دیدم پیرمردی طنبوری
زیر سر گذاشته و خفته است . او را بیدار کردم و زرها را به او دادم و پیغام شیخ را گفتم .
فریادی زد و گفت : مرا پیش شیخ ببر . پرسیدم حال تو چیست ؟ گفت: من مردی مطربم . در
جوانی در هر مجلس عیش و نوشی بودم ، اما حالا که پیر شده ام دیگر کسی مرا نمی خواند و
فقیر شده ام . زن و فرزندم هم مرا از خانه بیرون کرده اند . بیچاره به قبرستان آمدم و گفتم :
خدایا پیشه ای دیگر نمی شناسم . پیر و فرتوت شده ام ، امشب من هستم و تو و تو هستی و من .
امشب برای تو مطربی کنم تا نانم دهی پس تا سحر گریستم و برای خدا طنبور زدم تا خسته شدم
و خوابم برد . با هم نزد شیخ ابو سعید رفتیم . آن پیر بر دست و پای شیخ افتاد و توبه کرد . شیخ
گفت : ای جوانمرد از بهر کمی و نیستی و بی کسی در گوستان نفسی زدی تا خدا ضایعت
نگذاشت . برو هم چنان با او باش و از این زر بخور . پس رو به من کرد و گفت : ای حسن !
هیچ کس در کار خدا زیان نکرده است . آن ِ او پدید آمد . آن ِ تو هم پدید آید . روز دیگر کسی
بیامد و دویست دینار زر آورد . شیخ به من داد و گفت : قرض ها را ادا کن !
حق نگهدارتون .
ما همه ضعیفیم .هر کدام به نسبت عقل کامل ، جاهلیم. به ذات فقیریم (یا ایها الناس انتم الفقرا) .
همه در عین اینکه بین عده ای زندگی می کنیم به واقع تنهاییم . چنین انسانی اگر بخواهد زیر
دست و پای دنیا له نشود باید ضعف خود را وصل به یک قوی کند . مثل بچه ای که وقتی دستش
در دست پدر است برای بچه مزاحمهای محل شاخ و شانه هم می کشد. باید سیم نازک عقل
ناقصمان را به کابل فشار قوی عقل کل وصل کنیم تا قوه تشخیص پیدا کنیم. اگر صادقانه فقرمان
را باور کنیم و دست خالی مان را مخلصانه به آن غنی بالذات نشان دهیم ، سخاوتمندانه دستمان
را پرمی کند. و آنوقتی که از همه ناامید شویم ، با تجلی نور دلربایش در دلمان دلبری می کند.
اما .....اما
همه اینها یک مجرا و یک واسطه قوی می خواهد . خودش اینطور مقدر کرده که نه مستقیما
بلکه به وسیله یک کانال قوی یعنی امام معصوم که هیچ زمانی زمین خالی از وجودشان نبوده و
نخواهد بود، فیوضاتش را به بندگانش برساند .
هر چند ما خدای عزیز را بی واسطه صدا می زنیم اما او با واسطه جواب می دهد. وقتی شما
کلید برق اتاقتان را می زنید یعنی از نیروگاه روشنایی می خواهید.اما نیروگاه، برق مورد نیاز
شما را از طریق کابلهایی که یک سرش به نیروگاه و سر دیگرش به ترانسهای محله شماست می
رساند از اینجا به بعدش با شماست که آیا شما سیمهای برق خانه تان را به ترانس محله وصل
کرده اید یا نه .
"اگر وصل باشید روشنایی دارید وگرنه در تاریکی خواهید ماند ."
خود امام فرمودند فرج شما در فرج ماست شما برای فرج ما دعا کنید ماهم برای شما دعا می
کنیم. انسان وقتی دعای فرج می خواند می فهمد که چقدر به امام احتیاج دارد . به علت همین
احتیاجی که دارد سلامتی ایشان را می خواهد . تایید ایشان را ، نصرت ایشان را. مثل بچه های
عاقلی که می گویند ما سلامتی پدر و مادرمان را می خواهیم اگر آنها خوب باشند ما هم خوبیم .
در دعای فرج هم به گونه ای می گوییم آقاجان اگر شما خوب باشید ماهم خوبیم اگر خدا شما را
تایید کند ما هم تایید شده ایم . اگر خدا شما را یاری کند ما هم پیروزیم. این حالت وصل امام به
خدا و ما به امام و حالت ولایت داشتن و ولایی بودن وبا آنها یکرنگ شدن است . در شادی آنها
شاد شدن و در غم آنها غمگین شدن . پس نه تنها برای فرج ایشان بلکه برای هر نیاز خود حتی
شفای بیمارانمان هم بیایید .
" باهم دعای فرج بخوانیم "
" اللهم کن لولیک الحجه بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعه و فی کل الساعه
ولیا و حافظا و قاعدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه عرضک طوعا و تمتعه فیها طویلا"
حکایتی از ابراهیم ادهم :
زمانی به کشتی نشسته بود ناگاه طوفانی شد که نزدیک بود کشتی غرق شود . ابراهیم نگاه کرد
قرآنی دید . برداشت به هوا بلند کرد و گفت الهی ما را غرقه می کنی در حالیکه کتاب تو در
میان ماست؟ در ساعت هوا آرام شد و ندا آمد لا افعل .( نمیکنم )
یا علی .