تبليغاتX
شیــــــدا
حقیـــقت...
یونیکورن عزیز سلام !


از تو و بقیه دوستان ممنونم که به مطالبم توجه می کنید . سوالات شما نتیجه ی توجه شماست .


برای اینکه انسان خودش را بهتر بشناسد ، باید سوال کند ، باید بپرسد . برای شناخت هر چیز

باید پرسید . چرا که معرفت که همان شناخت است ، عالی ترین هدف پروردگارمان از خلقت ما

 و تمام کائنات است . معرفت ….


منتها برای اینکه اشتباه نکنیم و منحرف نشویم ، باید از راهش وارد شویم ؛ از در اصلی آن .

چون درهای فرعی بسیار زیادی وجود دارد ، اما فقط یکی از این درها ما را به مقصود می

رساند ، پس باید بسیار دقت کنیم . باید از اهلش سوال کرد . مثال می زنم وقتی یک نفر احساس

 می کند یک غده در بدنش به وجود آمده چکار می کند . اگر آدم عاقلی باشد فورا به متخصص

مراجعه می کند . اما اگر عاقل نباشد چه ؟ مثلا می رود سوپر سر کوچه نمک بخرد ، به

فروشنده می گوید ، حبیب آقا من یک غده در آوردم  ، چکار کنم ؟ یا اگر یک خرده شیک تر

 باشد وقتی زنگ می زند به  یو تو یو برایش کارت اینترنت بیاورند ، می گوید در ضمن جدیدا

من یک غده هم درآوردم به نظر شما باید چکار کنم ؟...


مسخره است نه ؟ ولی باور کنید ماها این کار را می کنیم . البته نه در مورد غده  . نه . اگر

غده در بیاوریم حتما پیش متخصص می رویم ، اگر پایمان بشکند پیش ارتوپد می رویم ، و

اگرصورتمان جوش بزند می رویم پیش متخصص پوست . برای هر کدام هم حاضریم با کمال

 میل خداد تومن پول بدهیم ، اما اگر روحمان درد بگیرد چی ؟ شده تا به حال بروید پیش

متخصص روح بگویید مدتی است احساس میکنم کینه ای شدم ، یا چند روزی است خیلی تو

روی مادر می ایستم ، یا احساس می کنم مدتی است از خدا دور شدم . احساس می کنم از من

رو برگردانده . دیگه مواظبم نیست .


فکر می کنید اینها درد کمیه ؟ از یه غده ی چربی کوچولو کمتره ؟  نه به خدا اصلا قابل مقایسه

 نیست . اما تا بحال یک بار به خاطر اینها دکتر نرفتیم . درست می گم ؟


برای شناخت  و معرفت پیدا کردن هم باید پیش متخصص رفت واز سر چشمه اصلی معرفت را

گرفت . حتما متوجه شدید چه می خواهم بگویم . بله .  پیامبر اکرم صلی الله وعلیه واله فرمود

من شهر علمم وعلی در آن است . پس باید از در امامت وارد شد ، چون علم کامل نزد

معصومین است . چه کسی بهتر از امام می تواند بگوید من که هستم عبارت از چه هستم . امام

صادق علیه السلام فرمود خدا رحمت کند کسی را که بداند از کجا آمده ، الان کجاست وبه کجا

می رود . بعد هم خودشان برای طالبان علم همه را توضیح داده اند و هر کسی موظف است

برای اینکه خودش را بشناسد به آنها مراجعه کند .


حالا جواب سوال های شما .

 

اولا همه ی آدم ها لجباز و یکدنده نیستند . اما اکثرا بله . به علت همان منیت ها و خود بزرگ

بینی ها یی که دارند . وکمتر حاضرند تسلیم شوند . ثانیا منظور من این نبود آن طفل که هنوز

 قوه ی تشخیص ندارد گناهکار است . منظورم حب هایی بود که از ابتدای ورود به دنیا انسان را

 دست به گریبان می کند . که از شکم مادر شروع می شود تا به آخر . ثالثا از همین جا می

فهمیم که ریشه ی ترس جهل است ، اگر نوزاد قادر به درک دنیای خارج بود و به آن علم داشت

نه تنها گریه نمی کرد ، که با قهقهه به دنیا می آمد . پرسیدی اون موقع که من نبودم ، نه ذره ی

 من ، نه نور من ، چی شد که من هست شدم ؟ جواب : اون اول اول فقط خدا بود و دیگر هیچ .

 ( شنیدی میگن یکی بود یکی نبود . غیر از خدا هیچ کس نبود . یعنی  یکی بود و یکی دیگه ای

 نبود ) . واجب الوجود بود و ممکن الوجودها هنوز نبودند ، اما ممکن بودند . بنابراین تمام

ممکن الوجودها از واجب الوجود ، تقاضای وجود کردند . مثلا خورشید وجود نداشت ، اما

ممکن بود که وجود داشته باشد ، پس واجب الوجود آن را به وجود آورد . به همین ترتیب تمام

کائنات و تک تک آدم ها . توهم یکیش . منتها آدم ها را اول به شکل ذره ، یک شبح ، یک نور،

 آفرید ، تمام آنها را از اولین تا آخرین . آنجا در عالم ذر . این ذرات مثل این جا کنار هم زندگی

 می کردند . بعضی ها با بعضی دوست می شدند ( دیدید گاهی یک کسی را در اتوبوس در

مغازه یا هر جای دیگر می بینید . بدون اینکه او را بشناسید نسبت به او احساس نزدیکی و

دوستی می کنید و دوست دارید با او هم صحبت شوید ؟ او همان دوست عالم ذر شماست . یا

اینکه حتما شنیده اید وقتی یک نوزاد به دنیا می آید دستور اسلام است گوسفندی را برای او

قربانی کنند ، اسمش عقیقه است . برای این است که وقتی یک ذره ای از عالم ذر به شکل نوزاد

 به این دنیا می آید ، بقیه دوستانش در عالم ذر که دل شان برای این دوست شان تنگ می شود از

 خدا می خواهند که او را پیش آنها برگرداند و برگرداندن یعنی او بمیرد تا بتواند دوباره پیش آنها

 برگردد . پس پیامبر فرمود یک گوسفند قربانی کنید . روح این گوسفند به شکل این نوزاد

درآمده پیش دوستانش می رود تا آنها دلتنگی نکنند .) این ذره ها آنجا کلاس درس هم داشته اند ،

درس خداشناسی و علم و دین و معرفت می خواندند ، برای همین وقتی اینجا کسی از دین و خدا

 حرف می زند همه دوست داریم و احساس می کنیم با آن انس داریم و آشنا هستیم . چون قبلا

همه آنها را خوانده بودیم  ، فقط یادمان رفته است . البته در عالم ذر هم مثل اینجا همه خوب

درس نمی خواندند . عده ی کمی جدیت به خرج می دادند و شاگرد اول می شدند . عده زیادی

هم معمولی درس می خواندند و عده ای هم از زیر درس در می رفتند . آنها همین هایی هستند

که اینجا هم هیچ سر و کاری با خدا ندارند .


 تفاوت ها واستعدادهایی هم که پرسیدی از همان جا سر چشمه می گیرد . پرسیدی خدا فقط آدم

 را درست کرد ، بقیه ارثی آدم شدند یا اینکه به هرنفر تک تک توجه داشته ؟  جواب : وقتی خدا

 با گل شکل اولین انسان را درست کرد و جسم او درست شد و خدا ذره ی وجودش را در او

قرار داد یا به عبارتی روح خود را دراو دمید ، آنگاه انسان جان گرفت و شد انشاء آخر .

 وخداوند آن موقع بود که به خود آفرین گفت و فرمود " و تبارک الله  احسن الخالقین " . بقیه

انسان ها وقتی جسم آنها به شکل جنین در بدن مادر ساخته می شود تا قبل از چهار ماهگی فقط

جسم است که یک روح نباتی دارد . نباتی یعنی مثل گیاه که فقط رشد می کند . اما در چهار

 ماهگی خداوند به شخص او توجه می کند و روح به او می دمد ( برای همین سنت است در

چهار ماهگی جنین ، اسمش را انتخاب کنند . ) وآن وقت می شود یک انسان زنده با یک روح

خدایی . جانم . آدم از گفتنش هم حظ می کند . شنیده اید " وصف العیش نصف العیش " ؟ پس

می بینی که آن مهربان خدا به تک تک آدم ها توجه دارد ، آنها را با اسم و شکل وعمل می

شناسد . و هر لحظه و هر آن به این مخلوقش نگاه می کند تا وقتی که عمر ش تمام شود و

دوباره او را پیش خود برگرداند . چون او را دوست دارد . حالا می بینید او ما را چقدر دقیق

 زیر نظر دارد ؟ اگر به یقین برسیم که خداوند قادر و عظیم هر لحظه دارد  ما را نگاه می کند

 حضرت عباسی همین کارها را که از صبح تا شب می کردیم باز هم می کردیم ؟ خداوکیلی

چقدر مواظب بودیم کاری نکنیم که آن عزیز دوست داشتنی از ما دلگیر شود ؟


فکر نکنید فقط نگاه می کند ! نه خیلی بیشتر از این هاست . لازم است برای درک این موضوع

 کتاب اسماءالحسنی را مطالعه کنید تا بفهمیم چقدر تحت نظر هستیم . این کتاب ارزشمند نود و نه

 اسم خدا را توضیح داده است . مثلا یکی از این اسم ها سمیع است  ، یعنی شنوا . نه این که

 منتظر باشد ما یک چیزی بگوییم تا او بشنود . قبل از اینکه ما چیزی بگوییم او می داند یعنی

وقتی هنوز حرفمان در دلمان است ، خودش می فرماید علیم بذات الصدور . عالم است به آنچه

 در سینه هاست . حتی قبل از آنکه از دلمان بگذرد او میداند .


آخر خودش آفریده ، خودش این موجود را ساخته و به ذره ذره ی وجودش آگاهی دارد .


یکی دیگر از اسم هایش محیط است . اگر اسم محیط را مطالعه کنید و در باره اش تفکر کنید از

 شدت تاثیر آدم را بیچاره می کند . هم از شوق ، هم از خوف . راجع به آن فکر کنید . دوست

 دارم بعدا نظردوستان را بدانم .

 

 

حکایت امروز:

 

ازبزرگی پرسیدند تقوا و جوانمردی چیست ؟ فرمود ، تقوا آنست که در قیامت کسی دامنت را

نگیرد و جوانمردی آن باشد که تو دامن کسی را نگیری .

 

یاعلی مدد .

+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت 11:22  توسط دلفین  | 


بسم الله


ما در این دنیا کاری جز راضی کردن خدا نداریم ، بقیه همه اش بازی و بازیگوشی است .

خودش هم گفت دنیا فقط لهو و لعب است ، مگر آنکه با خودش معامله کنیم .


وقتی در عالم ذر (ذره) از ما پرسید آیا من خدای شما نیستم ؟ همه ی ما بدون استثنا گفتیم بله .

آخر در آن عالم جز خودش چیزی ندیده بودیم . از آن جایی که هر ادعایی ثابت کردن میخواهد ،

 مقدر شد که گروه گروه به زمین بیاییم وامتحان بدهیم . تا معلوم شود هر کسی چقدر راست

می گوید . وقتی قرار شد همه از وطن اصلی که عالم بالا بود به دیار غربت (کره ی زمین)

 هبوط کنیم ، خدای مهربان که از ضعف ما با خبر بود ما را دست خالی روانه نکرد ، بلکه

سرمایه های بزرگی در هارد دیسک ما قرار داد تا به این مفتی اگر هم بخواهیم نتوانیم آن را

دستکاری کنیم . یکی از آن سرمایه های بسیار مهم  حس خدا دوستی وخدا جویی بود که آن را

در فطرت (هارد) ما قرار داد . و نیز میل به تمام خوبی ها ، مهربانی ها ، زیبایی ها و تمام

امیال مثبت را . سپس ما را روانه ی محل امتحان کرد . آن قدر مهربان است  که باز هم دلش

نیامد ما را رها کند تا به تنهایی امتحان بدهیم . بیشتر از صد هزار نفر از آن هایی را که خودش

 تربیت کرده بود،  فرستاد تا به ما کمک کنند . چندین پیغام کتبی هم فرستاد . با تمام اینها خودش

 لحظه به لحظه مراقب ماست . اما از حق نگذریم واقعا امتحان سختی است . از همان اول

بسم الله  نافرمانی را شروع کردیم . وقت تولد را در نظر بگیرید ، او می خواهد ما به دنیا بیاییم

 ، اما ما نمی خواهیم . نمی بینید تا بچه می خواهد به دنیا بیاید گریه می کند . هر چه فرشته ها

می گویند : بابا بیا برو ! اونجا خیلی بزرگتر و قشنگ تر از اینجاست . اونجا آسمون داره ، گل

 های رنگ و وارنگ داره ، دریا داره ، کوه داره . خلاصه هر چی اونها میگن این فسقلی کمتر

 گوش میده و خب تقصیری هم نداره . بیچاره چه می دونه آسمون چیه دریا چیه . بالاخره

فرشته های مامور به دنیا آوردن مجبور می شن طفلکی رو هولش بدن . فکر نکنید دارم باهاتون

 شوخی میکنم ها. روانشناس ها می خواستند ببینند آدمها موقع به دنیا آمدن چه احساسی داشتند .

 اومدن یک آزمایشی کردن چند نفررا به طور داوطلب به خواب مغناطیسی (هیپنوتیزم) بردند .

در آن حال به آنها گفتند الان وقتی است که شما دارید به دنیا می آیید بگویید چه احساسی دارید .

 جواب های آنها بسیار جالب بود . اماهمه در این که دل شان نمی خواسته به دنیا بیایند مشترک

 بودند . یکی گفته بود من نمی خواستم بیایم مجبور شدم بیایم . یکی دیگر گفته بود من داشتم فکر

می کردم بیایم یا نه ، یکهو یکی منو هل داد  . خلاصه با هزار مکافات حضرت آقا یا خانم به

 دنیا تشریف می آورند ( البته . بعد از اولین مخالفت ) . بعد از اینکه گریه شان تمام می شود ،

 تازه یادش می افتد که گرسنه است . دهانش را باز می کند و اولین شیر خوردن را تجربه می

 کند . بعد هم احساس محبت به مادر را . سختی امتحان از همین اول خودش را نشان می دهد

آخر آن بالا که بود فقط خدا بود و خدا . و این ذره فقط به او محبت داشت . وقتی هم که خدا

فرمود آیا من خدای شما نیستم این ذره ها خیلی پر دل و شجاع گفتند بله  .


اما از همان بدو ورود سه نوع محبت غیر خدا را تجربه کردند.


بقیه اش را هم که خودتان بهتر از من می دانید . محبت به اسباب بازی های مختلف به تناسب

سن .عروسک وماشین از پلاستیکی تا کوکی و برقی .


بعد هم واقعی اش . خانه اسباب بازی تا خانه واقعی . دوست داشتن پول ، شغل ، موقعیت ،

 شهرت الی آخر خیلی ها یک وقت به خودشان می آیند که می بینند وقت رفتن است اصلا

یادشان رفته بود که برای چه اینجا آمده بودند . که ثابت کنند فقط خدارا می خواهند . اما عده ای

 هم هستند که حواس شان جمع است یادشان نمی رود که در این دنیا کاری جز راضی کردن خدا

 ندارند . به مقتضای نیازهای طبیعی انسان از همه مواهب خدادادی استفاده می کنند ولی خود را

 به آن تسلیم نمی کنند بلکه آنها را تسلیم خود می کنند . خدا فرمود ای انسان تمام جهان را برای

 تو آفریدم ولی تو را برای خودم . امام علی علیه السلام هم فرمود : انسان ! بهای تو بهشت است

 خودت را به کمتر ازبهشت نفروش .

 


حکایتی از حسن بصری

چون وفاتش رسید بخندید و بگفت : کدام گناه ؟ کدام گناه ؟ و جان داد . پیری او را در خواب دید

 ، از او پرسید : در حیات هرگز نخندیدی ! در آن حال نزع ، آن چه حال بود ؟ گفت : شنیدم

 کسی  می گوید یا ملک الموت ! سخت بگیرش که هنوزش یک گناه باقی است . مرا از آن خنده

 آمد ، گفتم کدام گناه و جان بدادم .

 

 


زنده باشید!  زنده زنده زنده !!

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 فروردین1387ساعت 17:42  توسط دلفین  | 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

سلام .


امروز می خواهم راجع به خیانت صحبت کنم . راجع به خائن ! آدم از اسمش هم مشمئز

 می شود . اما می دانید خود ما چند بار در روز لایق این اسم می شویم ؟! تعجب نکنید . مثال

می زنم .

 

فکر کنید مدیر محل کارتان شما را برای یک مأموریت بسیار مهم یک ماهه در خارج از کشور

انتخاب می کند . به جایی هم که قرار است بروید ، سفارش می کند لباس و انواع و اقسام

لوازمی را که ممکن است لازم تان شود ، آن هم از نوع عالی ، در اختیار شما قرار بدهند .

شما هم قول اکید می دهید که مأموریت را درست و به نحو احسن انجام دهید . خلاصه با سلام

و صلوات سوار هواپیما می شوید . بعد از مدتی که به کشور مورد نظر می رسید و تمام

چیزهایی که مدیر محترم سفارش داده بود تحویل شما شد ، جه اتفاقی می افتد ؟ شما هوایی

می شوید ! روزهای اول با خود می گویید چند روزی تفریح می کنم ، بعد دنبال مأموریت می

روم . آن قدر به تفریح و بازی و خوش گذرانی سرگرم می شوید ، یک دفعه به خودتان می آیید

که روز برگشت رسیده و دیگر هیچ کار نمی توانید بکنید و مجبورید برگردید ، در حالی که نه

تنها مأموریت را انجام نداده اید ، که کلی هم سرمایه ی مدیر عامل را هدر داده اید ! حالا با چه

 رویی می خواهید به صورت مدیر عامل تان نگاه کنید . نه شما ، همه ی ما همین وضعیت را

داریم . فکر می کنید در روز چند بار سرمایه های خدادادی را در جایی که نباید به کار می

گیریم . تک تک اعضای بدن ما در نوع خود معجزه است . من نمی گویم . متخصصین می

گویند . حتی یک دانشمند علم مکانیک می گفت همین روی دو پا راه رفتن آدم ها یک معجزه

است . از نظر خارق العاده بودن . ما چه قدر از آنها در راه مأموریت خدایی استفاده می کنیم ؟

 او ما را از عالم ذر به زمین فرستاد تا جانشین او روی زمین باشیم . حالا ما چه هستیم ؟

 

اما ... اما ...

 

 خدا را شکر ما هنوز زنده ایم !

 

 

 

**************

 

   حکایت :

 

بزرگی به طواف خانه ی کعبه رفت . در حالی که او بود و کعبه ؛ ( به خدا ) گفت : عصمت از

 گناه خواهم . ندا آمد : همه ی مردم این را از من می خواهند . اگر همه را عصمت دهم ، دریا

 ها غفاری و غفوری و رحمانی و رحیمی من کجا شود ... ؟

 

موفق باشید .

+ نوشته شده در  جمعه 2 فروردین1387ساعت 15:31  توسط دلفین  |