تبليغاتX
شیــــــدا
حقیـــقت...
 

بسم الله

کسی  در دنیا به پوچی می رسد و زندگی را خالی از معنا می بیند که

قدرخود را نداند و خود را نشناخته باشد . جالب اینکه از همان اول می

خواهد خدا را بشناسد،او که هنوز ذره ی بی مقدار وجود خود را نشناخته

یک باره اراده ی شناخت مبدأ نامتناهی را می کند . بدیهی است که به

مقصد نرسیده و همه چیز را پوچ می بیند ونا امیدی وجودش را پر

میکند . آنگاه سعی می کند با چیزهای دم دستی وپیش پا افتاده روحیه

خود را حفظ کند و ظاهر خود را شاد نشان دهد . مثلا ماشینش را عوض

می کند ، خانه ی شیک تر می خرد. خانمها هم سرویس طلایشان را نو

می کنند.  فقیرفقرا ، ملافه و پرده شان را عوض می کنند . جوان ترها و

ناپخته ترها از همین دختر و پسرهای دم دستی ، دوست دخترو دوست

پسر انتخاب می کنند.  اما غافل از اینکه هیچ کدام اینها دوای دردشان

نیست وحالشان را خوب نمی کند. آخر هر دردی دوای خودش را دارد .

برنده کسی است که اگر دارو را نمی شناسد از اهلش بپرسد .امامان

مهربان ما فرموده اند : خودت را بشناس تا خدا را بشناسی . پس اول

خودشناسی .

پرسیدند چه طور؟ فرمودند : از طریق سیر در آفاق و انفس .

یعنی چه ؟ یعنی جستجو در مخلوقات و در خود .

 چرا ؟ چون پیامبر مهربان ما فرمودند : هر چیزی که در دنیا وجود دارد

 در شما هم هست از خورشید و ماه گرفته تا تمام حیوانات و گیاهان

ودرختان و غیره . تعجب می کنید ؟ خدای مهربا ن برای اینکه ما

خودمان را بشناسیم ، تمام اینها را آفرید چون خصلت های وجود ما با

چشم ، دیدنی نبود. مثلا خشم را چه طور باید دید؟ شکل ندارد . یا

موذیگری یا هر صفت دیگر. پس تمام آن خصایص را هر کدام در وجود

مخلوقی ظاهر کرد تا ما آن را با چشم ببینیم . سپس دنبال آن در وجود

خود بگردیم . اگر خوب است آن را تقویت کنیم ، اگر بد است آن را از

بین ببریم . ما هم هر روز انواع و اقسام مخلوقات را می بینیم اما هیچ

دقتی در آنها نمی کنیم ، پس هیچ فرقی هم در ما ایجاد نمی شود . مثلا

وقتی عقرب می بینیم دنبال آن در خود بگردیم ، ببینیم ما هم اهل نیش

زدن هستیم ؟ وقتی میمون را می بینیم میمون وجود خود را پیدا کنیم .

تقلید از چیزهای بیخود ! مثلا مثل فلان هنر پیشه لبا س پوشیدن ، تقلید از

مدهای غربی . تعارف نداریم ! خلقت ما این گونه است . گربه را که می

بینیم یاد بی چشم ورویی های خودمان بیفتیم ! آن وقت که همه ی محبت

پدر ومادر را فراموش می کنیم ، حرمتشان را می شکنیم ، خیره در

چشمشان نگاه می کنیم و جوابشان را پس می دهیم .

در واقع مثل گربه در صورت صاحبخانه چنگ می اندازیم . و الی

 آخر...

 

حالا فکر کنید چند عدد مخلوق روی زمین وجود دارد و از همه ی آنها

یک ذره اش در وجود ماست . مخ آدم سوت می کشد ! فقط پنجاه هزار

نوع حشره تا به حال شناخته شده است . چقدر درنده ، چقدر چرنده،

چقدر گیاه، چقدر مخلوق در آسمان ؟ اگر بنشینید فکر کنید یکی یکی از

موجوداتی را که می شناسید در خود پیدا می کنید . چقدر در جملات

روزانه از آنها استفاده می کنیم .می گوییم مثل سگ پاچه می گیرد ! مثل

خفاش خون مردم را می مکد ! مثل مار خوش خط و خال ، آدم را گول

می زند ! مثل روباه فریب می دهد ! مثل الاغ احمق است !

 

یعنی هر وقت ما هر کدام از این خصلت ها را از خود بروز دادیم ، آن

جانور وجود خود را  رو کرده ایم . مثلا :

 

موقع عصبانیت سگی که در گوشه ای از وجودمان مخفی شده بود ،  تمام

و کمال ازپشت پرده بیرون آمده و پارس می کند . خدا نکند یکی از این

صفات زشت در ما دائمی شود ! در آن صورت وا مصیبتا !! هم در این

دنیا آدم هایی که چشم شان مثل آدم می بیند ، ما را به شکل همان مخلوق

می بینند ! هم در آن دنیا به آن شکل در می آییم و همه ما را آن شکلی

می بینند .

 

 اینها بدهایش بود ! اما بیایید قشنگی هایش را هم ببینیم ! حتما شنیده اید

فلانی دریا دل است ! یعنی وقتی دریا را می بینی به خود بگویی دل من

باید مثل دریا بزرگ باشد . آن وقت از هر حرفی و کاری ناراحت نمی

شوی اگر کسی به تو بدی کرد ، می توانی به راحتی او را ببخشی ! اگر

کسی سنگی در دریا بیندازد اصلا ذره ای معلوم نمی شود چون بزرگ

است !


یا شنیده ای فلانی فکرش مثل آسمان وسیع است ! یعنی کوتاه فکر و

سطحی نگر نیست ! عاقبت اندیش است .


 یا فلانی مثل شمع می سوزد اما به دیگران نور می دهد ! یا نجابت اسب

را مثال می زنید.

 

یا مثلا امام علی فرموده اند مؤمن باید مثل گوسفند باشد ! زیرا همه ی

وجود گوسفند برای مردم مفید است ، گوشت ، شیر ، پوست وپشم ، همه

چیزش...مؤمن هم باید تا می تواند به درد دیگران بخورد و برای همه

مفید باشد.

 

خیلی جای حرف دارد ، اما بقیه اش را بنشینیم خودمان فکر کنیم و

مطمئن باشیم که می رسیم. همین فکر هاست که ائمه فرموده اند : یک

ساعت تفکر به قدر هفتاد سال عبادت است ، فکر در وجود خود . فکری

که قرار است ما را به خدا برساند . چه قدر با ارزش است ...

 

خدایا مرا ببخش . چه قدر تا به حال راجع به چیزهای بیخود که هیچ

ارزشی نداشته فکر کرده ام . چه قدر وقتم را که سرمایه ی زندگی ام بود

، چه قدر فکرم را که بزرگ ترین نعمت تو به من بود ، ضایع کردم .

مثل اینکه بیست سال بار گوشی همراهت فقط شماره گرفتی . بعد از

بیست سال یکی می آید به تو می گوید: ای نادان ! تو این گوشی را ضایع

کردی ! قدرش را ندانستی ! این گوشی هم تلفن است ، هم ماشین حساب ،

هم دوربین و پنجاه کار دیگر هم می توانستی با آن بکنی و تو فقط شماره

 گرفتی !!!

 

 

 خیلی خسته شدید اگه دوست داشتید باز هم این مطلب را ادامه می دهیم .

 

یا علی...


 

+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت 19:20  توسط دلفین  | 

بسم الله

 

 آقا نیما سلام !

 

سرتوبالاکن یه نگاهی به آسمون قشنگ خدا ، چطور دلت می آد با این

 

همه رنگهای قشنگ ،آسمون آبی،ابرهای سفید خوشگل وخورشید

 

 نازنین طلایی ، تصویر وبلاگت رو که شخصیت خودت رو روی اون

 

پهن کردی ، سیاه و دلگیر و قبر وکلاغ  بذاری . به قول مرحوم

 

 سهراب چشمها رو باید شست جور دیگر باید  دید . اما چون شستن 

 

چشمها ی روح  کمی طول  می کشه تا وقتی  که موفق بشی چشمها تو

 

 روی زیباییها ی واقعی باز کنی با کمال میل حاضرم چشم هامو تقدیمت

 

کنم . مدتی به چشمهات استراحت بده با چشمهای من نگاه کن .

 

نسبت به مطلب من لطف  داشتی اما  بیشتر دوست داشتم  به معنی اون

 

توجه  می کردی . فکر کردی منظورم ا ز تحفه چی بود خود تو بودی .

 

 آره خودت . اگه می دونستی چه تحفه ای هستی اگه یه کم قدر خودتو

 

می دونستی  دنبال زیبایی در جسم  نمی گشتی . دنبال روح زیبا بگرد

 

 که اگه تمام عمرت رو بگردی وروز آخر پیداش کنی باز هم بردی .

 

شاید تقصیر بعضی بزرگترها ست که همش به ما گفتن اینقدر سر به

 

هوا نباش . نه بابا گاهی باید سر به هوا بود باید ببینیم تو آسمونها

 

چه خبره . آخه ما عرشی هستیم حالا رو نیگا نکن فرشی شدیم .

 

 

خداحافظ

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 22:53  توسط دلفین  | 

 

سلام...


الهی قربونت برم خدا. ما تو رو هم غریب کردیم! آخه تو با این همه

قدرت و عظمت و خوشگلی و نازنینی و لطافت چه جوری ما رو این

 قدر تحمل می کنی؟

اگه نبود این همه مهربونی و کَرَمِت هر ساعت باید یه عذابی سر ما

 نازل می کردی از بس که ما بدیم. از بس که ما غافلیم...

چه قدر منت ما رو می کشی. آره ! منت ما رو می کشی. آخه ما

تحفه ایم. تحفه های نطنز تو ! ولی حیف ، حیف که این تحفه ها

قدر خودشون رو نمی دونن.

اگه می دونستن این قدر رو زمین با آشغال ها بازی نمی کردن.

 سرشونو بالا می کردن یه نگاهی هم به آسمون قشنگ آبیت می کردن. اون قدر هوس پرواز می کردن. اونم با فرشته هات. بعد می رسید

 یه وقتی که فرشته ها رو جا میذاشت و خودش تنها می اومد پیشت.

اون وقته که...

آخ چی بگم...چی بگم......مثل بچه ای که سال ها گم شده بعد یه

 دفعه مادرشو پیدا می کنه می چسبه به مادرش. سرشو میذاره

 روی زانوی مادرش و انگار صد سال دویده و خسته س. چشماشو

 می بنده و یک دفعه آروم می گیره. اون وقته که خدا جون بهش میگه :

 

یا أیّـتـُها النَّفس ِ المُطمَئِنـّة ! إرجـِعي إلیَ رَبِّـک ! رَاضيَة ً مَرضيَة ً !

 

خدا جونم دلم تنگه برات. تو که هستی ، ما نیستیم. نه که نیستیم ،

هستیم ! خیلی هم گنده هستیم ! این قدر گنده که جایی برای تو نذاشتیم.

 باید رژیم بگیریم. نه این قدر که باربی بشیم ! این قدر که نامرئی بشیم !

که دیگه اصلا خودمونو نبینیم. فقط تو رو ببینیم ! 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 23:46  توسط دلفین  |