بســم الله ...
او غیور است . به شدت غیور . به ذات غیور . همه چیز دارد . در دم و دستگاه اش همه چیز
پیدا می شود ؛ اما بعضی چیزها هم هست که او ندارد . در تمام دستگاه اش ذره ای از آنها پیدا
نمی شود ، مثل فقر ، مثل مرض ، مثل عجز ، مثل نیستی . برای همین مثل مغازه داری که همه
ی جنس ها را دارد به جز بعضی چیزها ، بعد تا آن چیزها را در دست کسی ببیند ، فوری آن را
می خرد ! او هم تا اینها را پیش کسی می بیند ، فوری آن را می خرد ، اصلا نمی گذارد
مشتری معطل شود . به قیمت گزاف هم می خرد . تو فقر و عجزت را بردار و برو پیش او تا
ببینی با تو چه معامله ای می کند ، اما یک مشکل بزرگ داریم ، اینکه وقتی ما فقرمان را ،
عجزمان را می بریم ، او آن را می خرد ؛ وقتی می گویی بیچاره هستم ، یعنی درست است که
بیچاره هستم ، ولی هستم ! وقتی که نیست شدی آن وقت خودت را می خرد ...
************
حکایت :
روزی ابراهیم ادهم بر سر چاهی دلو انداخت ، پر از سیم و زر بالا آمد . آن را سرنگون کرد .
دوباره بالا کشید ، پر از مروارید آمد . آن را نیز سرنگون کرد . وقتش خوش شد ( حالت
شوخی پیدا کرد ) . گفت : " خدایا ! خزانه بر من عرضه می کنی ؟! می دانم که تو قادری و می
دانی که بدین فریفته نشوم ! آبم ده تا طهارت کنم ! "
یا حــــق ...
بسم الله
هر ادعای حقیقی عملی به دنبال دارد . بیخود نمی توان ادعا کرد . ادعا نشانه می خواهد علامت
می خواهد . اگر ادعای ایمان داریم ببینیم علامت ایمان در ما هست یا نه . اصل و ریشه ایمان
در دل است و شاخ و برگ و ظاهر آن در اعضای دیگر . به خود نگاه کنیم . اگر حاضر نیستیم
دستورات خدا را در زندگی اطاعت کنیم ، یا نه بعضی را عمل کنیم بعضی دیگر را هر جور که
دلمان ( نفسمان ) خواست ، آیا باز هم می توانیم ادعای دوست داشتنش را بکنیم ؟ او می گوید
ادب داشته باش ، موقع عصبانیت خودت را نگه دار ما افسار گسیخته می تازیم نه اختیار دستمان
را داریم نه زبانمان را . می گوید اینطور بخور اینقدر بخواب ، ما هرطور و هر چقدر دلمان
بخواهد . می گوید اینطور لباس بپوش ، ما هرطور مد شود . می گوید اینطور حجاب داشته
باش ما هزار رقم حجاب از خودمان می سازیم .
کسی که عاشق می شود دیگر سلیقه اش می شود سلیقه او . موقع انتخاب می گوید هر چه تو
بگویی . اگر او سفید دوست داشته باشد محال است این بگوید سیاه . نمی توانیم ادعای ایمان کنیم
بعد هیچ نشانه ای از معشوق نداشته باشیم .
آیت الله مجتهدی سالها برای شاگردانش درس میگفت . دلش از عشق امام حسین آب شده بود .
تکیه کلامش این بود : * عاشق رنگ معشوق می شود .* آخر عمر که نفسش به شماره می افتد
وقتی دکتر برایش می آورند و دکتر می بیند که ایشان نمی توانند نفس بکشند برای گذاشتن لوله
ای برای تنفس بهتر در حنجره ی شان ، مجبور می شوند با تیغ جراحی شکاف کوچکی در
گلوی ایشان ایجاد کنند . شکافی که معمولا خونریزی زیادی نمی دهد . اما به محض اینکه تیغ
بر گلوی ایشان قرار می گیرد خون فوران می کند و تمام سر و صورت و محاسن شان را سرخ
می کند و ایشان همان موقع که آخرین نفسها را می کشند می فرمایند :
* نگفتم عاشق رنگ معشوق می شود ؟ *
حکایت :
حسن مؤدب خادم شیخ ابو سعید گفت :
روزی قرض ما به جهت غذای درویشان زیاد شده بود و من نگران بودم . شیخ اشاره به در
خانقاه گفت کرد ، پیرزنی از در خانقاه درون آمد و کیسه ای زر به شیخ داد و گفت : اینها را
بگیرید و دعایی در کار ما کنید . شیخ پول ها را به من داد و گفت : به گورستان برو . پیری
آنجا خفته است . بیدارش کن و پول را به او بده و سلام برسان و بگو پیش ما آی تا دیگر بدهیم .
من هنوز نگران قرض ها بودم ولی به فرمان شیخ به گورستان رفتم . دیدم پیرمردی طنبوری
زیر سر گذاشته و خفته است . او را بیدار کردم و زرها را به او دادم و پیغام شیخ را گفتم .
فریادی زد و گفت : مرا پیش شیخ ببر . پرسیدم حال تو چیست ؟ گفت: من مردی مطربم . در
جوانی در هر مجلس عیش و نوشی بودم ، اما حالا که پیر شده ام دیگر کسی مرا نمی خواند و
فقیر شده ام . زن و فرزندم هم مرا از خانه بیرون کرده اند . بیچاره به قبرستان آمدم و گفتم :
خدایا پیشه ای دیگر نمی شناسم . پیر و فرتوت شده ام ، امشب من هستم و تو و تو هستی و من .
امشب برای تو مطربی کنم تا نانم دهی پس تا سحر گریستم و برای خدا طنبور زدم تا خسته شدم
و خوابم برد . با هم نزد شیخ ابو سعید رفتیم . آن پیر بر دست و پای شیخ افتاد و توبه کرد . شیخ
گفت : ای جوانمرد از بهر کمی و نیستی و بی کسی در گوستان نفسی زدی تا خدا ضایعت
نگذاشت . برو هم چنان با او باش و از این زر بخور . پس رو به من کرد و گفت : ای حسن !
هیچ کس در کار خدا زیان نکرده است . آن ِ او پدید آمد . آن ِ تو هم پدید آید . روز دیگر کسی
بیامد و دویست دینار زر آورد . شیخ به من داد و گفت : قرض ها را ادا کن !
حق نگهدارتون .
ما همه ضعیفیم .هر کدام به نسبت عقل کامل ، جاهلیم. به ذات فقیریم (یا ایها الناس انتم الفقرا) .
همه در عین اینکه بین عده ای زندگی می کنیم به واقع تنهاییم . چنین انسانی اگر بخواهد زیر
دست و پای دنیا له نشود باید ضعف خود را وصل به یک قوی کند . مثل بچه ای که وقتی دستش
در دست پدر است برای بچه مزاحمهای محل شاخ و شانه هم می کشد. باید سیم نازک عقل
ناقصمان را به کابل فشار قوی عقل کل وصل کنیم تا قوه تشخیص پیدا کنیم. اگر صادقانه فقرمان
را باور کنیم و دست خالی مان را مخلصانه به آن غنی بالذات نشان دهیم ، سخاوتمندانه دستمان
را پرمی کند. و آنوقتی که از همه ناامید شویم ، با تجلی نور دلربایش در دلمان دلبری می کند.
اما .....اما
همه اینها یک مجرا و یک واسطه قوی می خواهد . خودش اینطور مقدر کرده که نه مستقیما
بلکه به وسیله یک کانال قوی یعنی امام معصوم که هیچ زمانی زمین خالی از وجودشان نبوده و
نخواهد بود، فیوضاتش را به بندگانش برساند .
هر چند ما خدای عزیز را بی واسطه صدا می زنیم اما او با واسطه جواب می دهد. وقتی شما
کلید برق اتاقتان را می زنید یعنی از نیروگاه روشنایی می خواهید.اما نیروگاه، برق مورد نیاز
شما را از طریق کابلهایی که یک سرش به نیروگاه و سر دیگرش به ترانسهای محله شماست می
رساند از اینجا به بعدش با شماست که آیا شما سیمهای برق خانه تان را به ترانس محله وصل
کرده اید یا نه .
"اگر وصل باشید روشنایی دارید وگرنه در تاریکی خواهید ماند ."
خود امام فرمودند فرج شما در فرج ماست شما برای فرج ما دعا کنید ماهم برای شما دعا می
کنیم. انسان وقتی دعای فرج می خواند می فهمد که چقدر به امام احتیاج دارد . به علت همین
احتیاجی که دارد سلامتی ایشان را می خواهد . تایید ایشان را ، نصرت ایشان را. مثل بچه های
عاقلی که می گویند ما سلامتی پدر و مادرمان را می خواهیم اگر آنها خوب باشند ما هم خوبیم .
در دعای فرج هم به گونه ای می گوییم آقاجان اگر شما خوب باشید ماهم خوبیم اگر خدا شما را
تایید کند ما هم تایید شده ایم . اگر خدا شما را یاری کند ما هم پیروزیم. این حالت وصل امام به
خدا و ما به امام و حالت ولایت داشتن و ولایی بودن وبا آنها یکرنگ شدن است . در شادی آنها
شاد شدن و در غم آنها غمگین شدن . پس نه تنها برای فرج ایشان بلکه برای هر نیاز خود حتی
شفای بیمارانمان هم بیایید .
" باهم دعای فرج بخوانیم "
" اللهم کن لولیک الحجه بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعه و فی کل الساعه
ولیا و حافظا و قاعدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه عرضک طوعا و تمتعه فیها طویلا"
حکایتی از ابراهیم ادهم :
زمانی به کشتی نشسته بود ناگاه طوفانی شد که نزدیک بود کشتی غرق شود . ابراهیم نگاه کرد
قرآنی دید . برداشت به هوا بلند کرد و گفت الهی ما را غرقه می کنی در حالیکه کتاب تو در
میان ماست؟ در ساعت هوا آرام شد و ندا آمد لا افعل .( نمیکنم )
یا علی .
بسم الله الرحمن الرحیم
محمد آقا سلام . و سلام به همه ی دوستان عزیز .
امیدوارم که ناراحت نشده باشید و به صحبت ادامه دهید بحر حال هرکسی عقیده ای دارد که
برای خودش محترم است .خواهش میکنم بحث را ادامه دهید تا به نتیجه ای مفید برسیم .
افراد دیگری هم هستند که این بحثها را دنبال می کنند واگر ما ادامه ندهیم ممکن است آنها
سرگردان شوند یا ما باعث شده باشیم آنها از عقیده قبلی خودشان سست شوند . و ما این حق را
نداریم . موضوعی را شروع کردیم و باید با دلیل های محکم به نتیجه برسانیم . انشالله متقاعد شده
باشید برای ادامه .
پیشنها د می کنم برای اینکه خسته نشویم و بتوانیم زود به زود سوال و جواب داشته باشیم و
خیلی وقت مان گرفته نشود ، متن هایمان کوتاه ولی مشخص و مفید باشد . بدون حاشیه و حتی
المقدورمثال زدن . اگر موافقید اطلاع دهید .
یا هــــــو ...
بسم الله
محمد آقا و حسین آقا و همه ی دوستان خوب ، سلام .
خوشحالم از اینکه وب دلفین محلی شده برای تبادل افکار با فایده . که اگر منجر شود به گرفتن
نتیجه ی درست من به منظورم از انتخاب اسم دلفین می رسم ، چون ظاهرا دلفین ها در این دنیا
مأمورند که ملوان های کشتی شکسته و سرگردان در دریاها را به ساحل نجات راهنمایی کنند .
قبل از آنکه به ادامه ی بحث بپردازیم ، از اینکه این پست این قدر طولانی است ، از شما عذر
نمی خواهم ! تقصیر خودتان است !!! لطفا متن را کامل بخوانید .
پیش از اینکه من هم وارد بحث علما شوم ، می خواستم بگویم که هر چیزی حقی دارد . خواهش
می کنم حق جملات را با روان و واضح نوشتن و حق کلمات را با صحیح و بدون غلط نوشتن ادا
کنید . و از این شاخه به آن شاخه پریدن هم پرهیز کنید ، تا خواننده گیج نشود و بفهمد جریان
چیست . مثلا در بعضی سوالات پی در پی شما آدم نمی فهمد که واقعا سوالی است که باید
جواب داد یا سوالات واضح است برای گفتن سوال اصلی . مثل اینکه هشام از آن منکر امامت
می پرسید آیا تو چشم داری ؟ گوش داری ...؟
از نوشته هایتان گاهی این طور فهمیده می شود که افکار پریشانی دارید و هنوز به آرامش
نرسیده اید . از اولین نظری که فرستاده اید شروع می کنم . محمد آقا لازم به عذر خواهی نیست
، البته که میتوانید انتقاد کنید .
گفتید پیامبران از کجا به این علم رسیده اند ؟ خدمت تان عارضم علم پیامبران لدنی و خدادادی
است . چون اولا هرچقدر هم که درس می خواندند به فرض اینکه به تمام علوم زمان خود هم
دست پیدا می کردند ، اما محال بود که به علم غیب خدا هم برسند . زیرا خداوند در قرآن فرمود
" خدا علم غیبش را بر کسی ظاهر نمی کند ، مگر بر بندگان برگزیده که از آنها راضی شده
باشد ."
گفتید آیا خدا از ابتدا آنها را ترجیح داد ؟ بیایید اینطور به مسئله نگاه کنیم .همانطور که در یک
کشور برای اداره ی امور ، عده ای را برای منظورهای خاصی تربیت میکنند ، مثلا عده ای
برای انتظامات ، عده ای برای قضاوت .... خداوند از ابتدا عده ای را برگزید و آنها را مورد
تربیت خاص قرار داد برای سمت پیامبری . و برای اینکه بتوانند نفوس مردم را هدایت کنند .
گفتید کدام پیامبر علم دین را از کتاب گرفته ؟ عقل می گوید هیچ کدام . چون اصلا به عقل جور
در نمی آید که یک شخص برود کتاب بخواند و پیغمبر شود ، یا نه ، اول توسط خدا پیغمبر شود
بعد برود احکام دین جدید را از کتاب یاد بگیرد . چون هر دینی علاوه بر تکمیل دین قبلی احکام
جدیدی می آورد که قطعا چون جدید است در هیچ کتابی نوشته نشده است ، پس می ماند اینکه
از خود خدا گرفته باشد .
گفتید آیا با مطالعه تنها می توان بر نفسانیات چیره شد ؟ عقلا می گویند تعلیم و تربیت . یعنی علم
بی ادب نه تنها فایده ندارد که بسیار مضر است . کسی که می خواهد بر نفسانیات چیره شود با
مطالعه ی کتابهای مفید و تربیتی و در کنار آن حتی پیش از آن باید به تربیت خود اقدام کند . مثل
اینکه گفته اند اول وضو بگیر(تربیت) بعد قران بخوان (تعلیم) . هزار هم بخوانید که با گرسنگی
می توان بر نفس سرکش چیره شد ، تا روزه نگیرید نمی توانید به منظور خود برسید . عقل می
آموزد و استدلال می کند و دل ایمان می آورد و معرفت پیدا می کند .
محمد آقا بحث ها را با هم مخلوط کرده اید . این طوری خودتان را گیج می کنید . گفتید در قرآن
فهم را به دل نسبت داده اند . بله معرفت مال دل است . بعد بلا فاصله می گویید پیامبر اسوه ی
حسنه است که اگر ما هم دنباله روی ایشان باشیم می توانیم به همان جا که ایشان رسیدند برسیم .
اصلا اینطور نیست . اولا ما معصوم نیستیم که خدا به ما علم لدنی بدهد . ما آدم های معمولی
هستیم که خدا قدرت یادگیری به ما عنایت کرده تا خودمان یاد بگیریم . بعد اگر خدا بخواهد
معرفت پیدا کنیم . ثانیا پیامبر ما اشرف اشرف مخلوقات است یعنی انسان کامل . نه قبل از ایشان
و نه بعد از ایشان هیچ کس نمی تواند به جایی که ایشان رسیده اند برسد .
گفتید چرا عرب جاهلی پیغمبر و امام را دیدند به ما که رسید گفتند امام زمان قایم شده . اولا نمی
دانم غلط دیکته ای است که نوشتید " قایم " و ننوشتید " غائب " یا از آگاهانه نوشتید . اگر غلط
دیکته ای است قابل اغماض است ، ولی اگر به عمد نوشتید بسیار متاسفم . من با شما که یک
فرد بسیار عادی هستید و هیچ منصبی هم ندارید با احترام صحبت میکنم ، ولی شما راجع به
قطب عالم امکان ، امام عظیم الشانی که هدایت مردم را در آخرالزمان به عهده دارند ، امامی که
از صدقه سر وجود ایشان ما راحت زندگی می کنیم ، این طور صحبت می کنید ؟ کسی قایم می
شود که از چیزی ترسیده و در حال فرار است و این هیچ مناسبتی با موقعیت امام عصر علیه
السلام ندارد . ثانیا حدیثی داریم که معصوم علیه السلام فرموده اند " اگر قرآن بر عجم نازل می
شد عرب جاهلی آنرا نمی پذیرفت . اما برعرب نازل شد و عجم آن را پذیرفت . " از این حدیث
دو موضوع را می فهمیم . اول . عرب جاهلی این قدر متعصب و خشک بود که اگر پیامبر
اسلام در ایران مبعوث می شد ، هرگز عرب ایمان نمی آورد . و خدا برای اینکه حجت را بر
آنها تمام کند پیامبر را در میان آنها و قرآن را به زبان آنها نازل کرد . این حدیث برای ما افتخار
است . مثل اینکه مادر به بچه عاقل تر می گوید : تو بزرگی ! عاقل تری ! بگذار این میوه را به
برادر کوچولوت که نمی فهمه بدم ! پس برای حجت تمامی بر اعراب که دیگر بهانه ای نداشته
باشند .
دوم اینکه معلوم می شود عقل ایرانی ها خیلی بیشتر از اعراب است . زیرا نه هرگز پای هیچ
بتی به ایران باز شده و نه اسلام مثل بقیه ی کشورها با جنگ وارد ایران شد . بلکه وقتی مردم
به حقانیت اسلام پی بردند ، خودشان با کمال میل آن را پذیرفتند . گفتید من هم باید هادی داشته
باشم هم مهدی . به معنی لغات توجه کنید هادی یعنی هدایت کننده و مهدی یعنی هدایت شده . شما
باید هادی داشته باشید تا مهدی شوید .
گفتید لازم است وجود ملکی امام در میان خلق باشد . شما می توانید بگویید که نیست ؟ مگر شما
همه ی آدم ها را می شناسید یا مگر همه جای دنیا را گشته اید و به این نتیجه رسیده اید که ایشان
نیستند . یقین بدانید همان طور که من یقین دارم که ایشان در میان ما هستند ، فقط ما ایشان را
نمی شناسیم ، که هر وقت ایشان در خیابان از کنار ما رد می شوند بگوییم بله همین ایشان
هستند . ما به علت آلودگی هایی که در خود ایجاد کرده ایم ، لایق شناختن ایشان نیستیم . اما خیلی
ها که موفق به تزکیه ی نفس شده اند ، یا بعضی ها هم فقط از سر لطف و کرم خودشان ایشان
را می بینند .
مگر داستان قفل ساز بازار تهران را نمی دانید که امام زمان هر روز به او سر می زدند . روی
چهار پایه ی چوبی کنار مغازه ی محقر او ساعتی می نشستند و با هم گفتگو می کردند .
پس بی لیاقتی خودمان را به حساب نبود ایشان نگذاریم . ایشان هستند و مراقب ما ! خودشان
فرمودند اگر ما شما را مواظبت نکنیم ، بدهای عالم هر لحظه شما را می بلعیدند (مضمون
روایت) . و نیز فرمودند ما هر روز صبح و عصر به شما سر می زنیم و برایتان دعا می کنیم ،
شما هم برای ظهور ما دعا کنید . در این باره استاد ما می گویند آقا هر روز به تمام خانه ها سر
می زنند . اگر خانه لیاقت داشت ، یعنی اموال آن پاک و خمس داده باشد ، روی دیوارها عکس
های بیهوده نباشد ، در خانه نوارها و فیلم های بیهوده و زشت نباشد و خانه طاهر باشد ، امام
داخل خانه هم می روند ، وگرنه از همان دم در بر می گردند . جایی هم گفتید نه اینکه اسمی
باشد و خودشان نباشند . اطلاعات شما از مقام امامت کم است. توصیه میکنم کتاب معرفت امام
عصر را بخوانید . بسیار مفید است و جواب سوالات تان را می دهد . اما اجمالا فکر می کنید ما
همین طوری داریم زندگی می کنیم ؟ به شما بگویم به یقین بدانید اگر خورشید می تابد ، اگر ماه
روشنایی می دهد ، اگر اکسیژن برای نفس کشیدن داریم ، اگر غذا داریم ، اگر باران می بارد
و ... همه از صدقه سر وجود امام زمان در کره ی زمین است . اصولا یکی از مسائل اعتقادی
ما این است که زمین هرگز از وجود حجت خدا خالی نیست . در هر زمانی یک امام یا پیامبر و
کسی که حجت و دلیل خدا باشد ، در زمین وجود دارد . حتی گفته اند اگر فقط یک نفر در
زمین وجود داشته باشد ، آن یک نفر حتما امام است . زیرا کائنات اصلا بدون حجت خدا باقی
نمی ماند . بحث امامت بسیار شیرین و جذاب است . بحثی است که دل ها را به معرفت می
رساند . زیرا اصلا این امام هستند که واسطه ی فیض خدا هستند . و معرفت هم از فیوضات
الهی است . امیدوارم کتابی را که گفتم حتما بخرید و مطالعه کنید . زیرا امام زمان علیه السلام
نظر خاص به ایرانی ها دارند . خودشان فرمودند " ما مواظب ایران هستیم و نمی گذاریم نابودش
کنند . " بیخود که نمی گویند اینجا مملکت امام زمان است ، خودشان این افتخار را به ما داده
اند . ای کاش قدر دان این نعمت بسیار بزرگ باشیم .
باید این قدر خودسازی کنیم که هنگامی که مولای مان ظهور فرمودند ( که خیلی هم زیاد نمانده )
لیاقت سربازی ایشان را داشته باشیم . هم خودسازی ، هم معرفت به وجود مقدس شان ؛ زیرا از
لحظه ای که ظهور فرمودند دیگر وقتی برای این کار نمی ماند و اگر تا آن وقت معرفت شان را
به دست نیاورده باشیم ، در دنیای پر تلاطم آن موقع سرگردان و گمراه می شویم .
حسین آقا . بله . ما در خیلی چیزها دارای اختیار و انتخاب نیستیم ، مثل همان ها که گفتید .
ظاهرمان ، محل تولدمان .... اینکه گفته بودید کسی که در خانواده ی پیامبر به دنیا بیاید به هدایت
نزدیک تر است تا کسی که در مثلا یک محیط دیگر به دنیا بیاید . عرض می کنم همه ی این
هایی که در اختیار ما نیست ، از حکمت خداست . ما اعتقاد داریم خدا کار بیهوده نمی کند . اگر
ما اینجا و در یک خانواده ی شیعه به دنیا آمدیم یا دیگری در یک خانواده ی مسیحی ، همه از
حکمت خودش است که ما از سر آن بی خبریم ، فقط باید شکر کنیم .
گفتید خدا خواسته یزید ضعیف باشد تا کربلا به وجود بیاید یا ابن ملجم . ابن ملجم در همان
موقعیتی بود که مالک اشتر . مگر هر دو سرباز امام علی نبودند ؟ مگر هر دو پای صحبت های
او ننشستند ؟ مگر امام در گوش مالک چیزی گفته بود ، که به ابن ملجم نگفته بود ؟ پس چرا
مالک ، مالک شد و ابن ملجم ، ابن ملجم ؟ نمی دانم چرا می گویید "درست نیست بگوییم انسان
به خواست خودش بد می شود ". مگر در شرایط خیلی استثنایی این طور باشد . وگرنه آدم ها
درست به خواست خودشان بد می شوند . مثلا دو نفر در شرایط سخت فقر قرار می گیرند .
یکی فورا دست به دزدی می زند ، دیگری را بکشی هم این کار را نمی کند . سعی می کند کار
پیدا کند ، وقتی نشد ، دنبال کار پایین تر از شأن خود می رود . حتی حمالی و نوکری و کلفتی !
این کارها هم که همیشه هست . حالا آمدیم این فرد سالم نبود که اصلا کار کند آخرش می نشیند
گدایی می کند . ولی آن اولی همان ابتدا به ساکن دزدی می کند .
می گویید خدا خواست یزید اندازه ی برادرش ظرفیت نداشته باشد . اینکه می گویید منجر می
شود به جبر که اصلا در قاعده ی عدل خدا نمی گنجد . پس اگر خودش این طور خواسته دیگر
چه حساب کتابی ؟ چه اجر و عذابی ؟ اصلا این طور فکر نکنید . خیلی اشتباه است . اصلا
منظور از ظرفیت چیست ؟ مشخص کنید تا بهتر بشود دلیل آورد . ظرفیت نداشت یعنی چه ؟
یعنی علم نداشت ، معرفت نداشت ، ایمان نداشت ؟ که همه ی این ها بسته به خواست و تلاش
فرد است تا به دست بیاید .
می گویید همه یک اندازه استعداد یادگیری ندارند . بله ندارند . یکی می شود علامه یکی میشود
من . این هم از حکمت خداست . البته همه می توانند با تلا ش بیشتر ، خود را بالاتر بکشند . که
اگر در امور معنوی باشد ، اجر بیشتری هم خواهند داشت . مثل کسی که با وجود کندی حافظه
می خواهد قران حفظ کند . او اجر بیشتری دارد . به هر حال خداوند از هر کسی به قدر
استعدادی که به او داده توقع دارد حتی کمتر . به قاعده ی لطف . یزید هم می توانست مثل
برادرش به دنبال علم و معرفت باشد . حالا به فرض که اندازه ی برادرش استعداد نداشته باشد ،
که داشت ! یزید شاعر قهاری بود . پس قدرت درک و فهم هم داشته . پس خودش آن راه را
انتخاب کرد . حالا چرا یکی این راه را انتخاب می کند و یکی راه دیگر را . این بر می گردد به
اینکه انسان چقدر دنبال هوای نفس رفته باشد . چون اصولا انسان راحت طلب است و راه های
نفسانی آسان تر است تا پیروی از احکام دین و خود را در قید و بند کردن .
محمد آقا ! گفتید اگر کسی بت پرسته ظرفیتش اون قدره . چه بهانه ی خوبی برای بد شدن آدم ها
پیدا کردید ( با حسین آقا دست یکی کردید ) شما هم اگر منظورتان از ظرفیت این است که عقلش
همان قدر می رسد که نمی تواند تشخیص بدهد این بت نمی تواند خالق چیزی باشد ، پس بر او
حرجی نیست ، چون دیگر عاقل نیست که مسئول عملش باشد . واین افراد جزء همان
مستضعفین هستند که گفتم . اما اکثریت مردم آن قدر عقل دارند که درست را از نادرست
تشخیص بدهند . اینها هستند که با وجود اینکه به حقانیت پیامبران پی می بردند ، اما بخاطر منیت
ها ، هواها ، مادیات و به خطر افتادن موقعیت هایشان در جامعه به خواست و انتخاب خود پا
روی حق گذاشتند و کافر شدند .
گفتید اگر من هم در خانواده ی دیگری بودم ، به دین آنها بودم . اگرکافر باشم به اختیار بهتر
ازاینست که مسلمان باشم به اجبار. خدمت تان عارضم ما ابتدا به ساکن مسلمان شناسنامه ای
هستیم یا به قول شما اجباری یا تقلیدی هستیم . فکر می کنید تا این حد مسلمان بودن چقدر با کافر
بودن تفاوت دارد ؟ اصلا خیلی نیست . فقط در این حد که کافر اگر بخواهد به حد این مسلمان
برسد باید دهانش را باز کند و در عرض پنج ثانیه کلمات شهادتین را به زبان بیاورد . حتی نیازی
نیست به دل ایمان داشته باشد تا شهادتینش قبول باشد . پس ناراحت نباشید ، خیلی هم به شما
اجحاف نشده . این مسلمانی تا وقتی قبول است که فرد به بلوغ فکری نرسیده باشد . وقتی رسید
دیگر به این سادگی نیست . آن وقت است که باید فکر کنیم ما الان هیچ دینی نداریم . تازه می
خواهیم خودمان انتخاب کنیم . باید خودمان تحقیق کنیم و خودمان با مطالعه هم به وحدانیت خدا
برسیم ، هم به حقانیت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله . تا اینجا مسلمان می شویم . حالا اگرمی
خواهیم جزو شیعیان هم باشیم ، باید در مورد امام بر حق هم تحقیق کنیم . و حقانیت امامان
معصوم مان را با دلیل و استدلال بفهمیم .
استاد ما دراین مورد می گویند شب اول قبر این طور نیست که وقتی ملک می پرسد امامت
کیست ؟ تو بتوانی راحت بگویی علی و یازده فرزند معصومش . یا همین طور در مورد خدا .
تو فکر می کنی همه ی ما می توانیم بگوییم خدای ما الله است ؟ نه ! این طور نیست . آن موقع
فقط کسی دهانش به حرف باز می شود که عمری واقعا الله خدایش بوده و او واقعا بندگی خدا را
کرده . آن کسی که در تمام زندگیش پولش ، شهرتش ، همسرش ، فرزندش و ... بر او تسلط
داشته و خدایش بوده که دیگر نمی تواند بگویید الله . در مورد امام هم همین طور . کسی می تواند
بگوید علی ، که بتواند در دنیا یک ساعت در مورد حقانیت علی سخنرانی کند . همین دین به ما
گفته در اصول دین نمی توان از کسی تقلید کرد . هرکس خودش باید به آن برسد . تقلید فقط در
فروع است . حالا اگر کسی سهل انگاری کند و بگوید ای بابا ! بالاخره ما از پدر و مادر مسلمان
به دنیا آمدیم ، پس مسلمانیم ،دیگه چرا زحمت به خود بدهیم برویم تحقیق ؟ ماهم همان را که پدر
و مادرمان می گویند قبول داریم . خب این شخص مزیتش نسبت به کافر فقط اینست که احکام
مسلمان بر او جاری می شود . یعنی اولا نجس نیست ، ثانیا می شود یک مسلمان با او ازدواج
کند ، بعد هم در قبرستان مسلمانان دفن شود . همین . تا همین جا . تا وقتی که روی زمین است .
وقتی رفت زیر زمین دیگر هیچ حقی ندارد . آن دنیا دستش خالی خالی است . آنجا دیگر این
مقدار مسلمانی را از او قبول نمی کنند . اما اگر بعد از مسلمانی ، حالا یا شناسنامه ای یا با گفتن
شهادتین ، شروع به تحقیق کرد و به حقانیت دینش رسید ، آن وقت به دل تسلیم می شود . احکام
و دستورات دین را هم به قصد نزدیکی به خداوند انجام می دهد . آن وقت نه تنها مسلمان است ،
که مؤمن است . چیزی که در دنیای دیگر از ما می خواهند مسلمانی نیست ، ایمان است.
گفتید قبول انبیاء پیشین حکم وجوب ندارد نمی فهمم یعنی چه . اگر برای خودمان می گویید که
واجب است ما هم حضرت نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و بقیه ی انبیاء الهی علیهم السلام را
قبول داشته باشیم .هم رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) را به عنوان آخرین پیامبر . یعنی یک
مسلمان واقعی ، هم یهودی است ، هم مسیحی ، هم مسلمان . چقدر زیبا و کامل است ! اما یک
یهودی فقط یهودی است . استاد رحیم پور می گفتند : به یک یهودی یا مسیحی ( یادم نیست ) گفتم
من یهودی هم هستم ، تو هم می توانی بگویی من مسلمان هستم ؟ خیلی حرف جالبی زدند .
گفتید دین بت پرست و لائیک هم برحقه و خودش حقیقت نیست . یعنی چه ؟ نمی فهمم . اگر بر
حقه پس باید حقیقت باشد ريال اگر حقیقت نیست ، پس بر حق نیست . یک چیز نمی تواند هم حق
باشد ، هم باطل .
گفتید برای کسی که به حقیقت رسیده دیگه مسلمونی و یهودی فرقی نداره . همه دینه هست و هیچ
دینی نداره . این هم نمی تواند درست باشد . فرض کنید یک یهودی دینش را خوب فهمیده .
یگانگی خدا . پیامبری حضرت موسی و خوب هم به دستورات آن عمل کرده . تا اینجا خدا از او
کاملا راضی و او بهشتی است . حالا مثلا امروز حضرت عیسی علیه السلام به دنیا آمده . با
دلیل و معجزات کاملا واضح . مثلا در گهواره به پاک بودن مادرش و به پیامبری خودش
شهادت می دهد . این آقای محترم یهودی هم که کتاب آسمانی اش را کاملا خوانده بوده و دیده
بوده که حضرت موسی بشارت آمدن حضرت عیسی را داده بوده . حالا وظیفه ی این آقا چیست
؟ اگر به همان وضع قبل خود بماند ، شب و روز هم که عبادت کند دیگر لحظه به لحظه برایش
گناه و کفر نوشته می شود . کفر یعنی روی حق را پوشاندن .
حسین آقا به محمد آقا توصیه کردید کتاب های تورات و انجیل و خیلی دیگر که اسم بردید
بخوانند . خوب است این ها را بخوانیم . اما قبلش باید یادمان باشد که همه ی این ها تحریف شده
است و خیلی درست نیستند . اگر به همان صورت که نازل شده اند می ماندند ، الان حتی یک
نفر یهودی یا مسیحی وغیره نباید پیدا می شد ، چون در هر کتاب خبر از آمدن پیامبر بعدی را با
نشانه داده بودند . اما آنان که دین جدید مغایر با اهداف شان بود ، آن قسمت ها و هر قسمت دیگر
را که خوش شان نمی آمد ، از بین بردند .
دیگر اینکه گفتید به نظر من دین اسلام تنها دینیه که کمترین شبهه را توی دلش داره . بعد گفتید که
همون مقدار کم هم قابل فهمه . خب پس نتیجه می گیریم که شبهه ای ندارد . پس چرا این همه
موضوع را پیچانده اید .قشنگ تر نبود محکم و با کمال افتخار می گفتید ، دین اسلام من تنها دینی
در جهان است که هیچ شبهه ای در آن وجود ندارد . اگر من یا هر کسی جایی از آن را خوب
نفهمیدیم ، این را نمی شود گفت شبهه . این جهل من نسبت به دینم است ، که بعد از تحقیق با
استاد آن را هم یاد می گیریم . پیامبر فرمودند : وای بر کسی که حد اقل یک روز در هفته را
برای یادگیری دینش نگذارد . پس بر همه ما که تا به حال این حدیث را نشنیده بودیم ، از همین
امروز واجب شد که دنبال استاد و کلاس دین باشیم . وگرنه در قیامت از شما می پرسند چرا
برای دینت استاد نگرفتی ؟ تو که برای همه چیزت استاد می دیدی و پول می دادی ! اگر بگویی
نمی دانستم ، می گویند مگر فلان روز دلفین در وبش این حدیث را برایت ننوشت ؟ اگر بگویی
چرا ، که دیگر بهانه ای نداری . اگر بگویی من اصلا چه می دانستم این دلفین کیست ، به حرفش
اعتماد نکردم . می گویند می خواستی بروی تحقیق کنی ، ببینی چنین حدیثی هست یا نه ؟ ( به
دردسرتان انداختم ، ولی دردسر شیرینی است که نتایج بسیار خوبی هم دارد . ) .
باز گفتید که برویم و از قرآن شبهات مان را رفع کنیم . خدمت تان عرض کنم این مسئله ی بسیار
مهمی است که باید در یک پست دیگر آن را باز کنیم . اجمالا اینکه بسیار خطر ناک است ،
اینکه هر کسی بخواهد خودش مسائلش را از قرآن استخراج کند . آن غده ای که قبلا حرفش بود
، یادتان هست ؟ درست است که شخص بگوید خوب حالا که من فهمیده ام زیر پوستم یک غده
است ، بروم یک کتاب پزشکی بخرم و بخوانم بعد یک چاقو بردارم این غده را در آورم؟ یا
دیگری کتاب آرایشگری بخواند بعد مغازه باز کند و مو کوتاه کند ؟ اصلا عاقلانه نیست . کسی
که می خواهد هر کاری را خوب یاد بگیرد ، باید اول استاد آن کار را پیدا کند . بعد در کنار
استاد ، کتاب مربوط به آن را هم مطالعه کند . عمر گفت کتاب خدا برای ما کافی است و امام
نمی خواهیم . و شد آنچه نباید می شد . گروه منافقین هم که گمراه شدند برای این بود که خودشان
قرآن را تفسیر می کردند . در حالی که استاد دین نبودند . پس راه شان صد و هشتاد درجه از
اسلام برگشت . البته قرائت قرآن ، خواندن معنی و تفسیر آن بسیار خوب است ، اما برای پیدا
کردن راه حل مشکلات نباید به شخصه اقدام کرد .
و دیگر اینکه شما به حسین آقا گفتید اگر الان پیامبر نیست ، دینش هست . این طوری آدم احساس
یتیمی می کند . البته یتیم هم هستیم . اما خیلی قوت قلب است که بگویید اگر الان پیامبر نیست ،
اما فرزند عزیزشان و عزیز دل همه ی ما حضرت مهدی در بین ما هستند ، اگر ایشان را نمی
بینیم ، اما مطمئنا ایشان ما را می بینند و برای مان دعا می کنند .
محقق باشید . خدانگهدار .